«صبح روز چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ماه، دختر دانش آموزى كه در كلاس سوم دبيرستان مدرسه دخترانهاى در خيابان شهيد رجايى تهران درس مى خواند، وقتى همراه مادرش به مدرسه رفت، جلوى دبيرستان حالش بهم خورد. اين دختر با كنترل كردن خودش سر صف ايستاد و به داخل كلاس رفت، اما هنوز دقايقى روى صندلى ننشسته بود كه از معلم اجازه گرفت تا بيرون برود. اين بار وقتى دختر نوجوان حالش بهم خورد، نيمه جان به بيمارستان لقمان الدوله انتقال داده شد و به خاطر مسموميت شديد از يك نوع قرص ضدآفت مخصوص برنج از پاى درآمد.
وقتى ماجراى مرگ مرموز اين دختر دانش آموز به بازپرس حسينى از شعبه هفتم دادسراى امور جنايى تهران و مأموران كلانترى ۱۳۰ نازى آباد گزارش شد، تيم تحقيق در بررسى هاى خود پى برد او سومين قربانى اين قرص هاى كشنده است و در فروردين ماه سال جارى دو دختر دانش آموز ديگر به نام هاى «بيتا» و «سمانه» نيز به شكل مشابهى از پاى درآمده اند. يكى از همكلاسى هاى اين دختر كه مأموران به خاطر صميميت و دوستى او با قربانى به تحقيق از وى پرداخته بودند، ادعا كرد ديده است وقتى او از كلاس درس بيرون رفت، باز يك قرص ديگر خورد و به حالت كما رفت. اين دانش آموز به كارآگاهان گفت: او به من گفته كه قرص ها را از عطارى خريده است. او وقتى حالش بد بود با اصرار معلم براى بيرون آوردن كفش هايش مواجه شد، اما امتناع كرد. چرا كه قوطى قرص برنج را در كفش خود جاسازى كرده و دو قرص از اين قوطى را خورده بود. وقتى تيم بررسى اين پرونده شنيد كه همه تصور مى كردند قرص ها اكستازى هستند و كسى نمى دانست قرص برنج مرگبار است، با پيدا كردن قوطى قرص ها متوجه شدند كه از ۱۰ قرص داخل آن، همان دو قرصى كه دوست اين دختر ادعا می كرد، استفاده شده است.
در حالى كه تحقيقات پليس براى انگيزه سه دختر دانش آموز در خوردن اين قرص ها به بن بست خورده بود و مشخص شده بود كه اين دختران جوان هيچ دليلى براى خودكشى نداشته اند، رد پايى از يك زن ناشناس به دست آمد. اين زن با تردد در حوالى دبيرستان دخترانه سعى داشت با دختران رابطه دوستى برقرار كند و با دادن شماره تماس از آنان مى خواست با وى تلفنى تماس بگيرند، اما هيچ كس اطلاعى از شخصيت زن ناشناس ندارد. بدين ترتيب با دستور بازپرس حسينى اين زن ناشناس تحت تعقيب قرار گرفت تا اگر رابطه اى بين او و مرگ دختران دانش آموز است، فاش شود.
شامگاه سه شنبه ۱۹ ارديبهشت ماه، دخترى به نام «غزل» دانش آموز هنرستان دخترانه كه به خاطر مصرف قرص هاى برنج با مسموميت شديد به بيمارستان لقمان الدوله انتقال يافته بود، جان باخت و يك مرگ تلخ ديگر به پرونده تيم تحقيق اضافه كرد.»
اين گزارش كوتاه 4 مرگ است. تمام روزنامههاي هفته گذشته اين گزارش كوتاه را در صفحه حوادث خود آوردند. اما بيتا، سمانه، غزل و يك دختر ديگر مردهاند و اين پايان ماجرا نيست. سه سال قبل، درست در روزهاي آغازين فصل مدارس در سال ۱۳۸۲، معاون مبارزه با مواد مخدر نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران نسبت به گسترش مواد مخدر صنعتي در كشور هشدار داد و گفت: دستگاههاي مسئول و تبليغي ، بايد بطور جد براي مقابله با اين نوع مواد كار كنند. هرچند او بلافاصله بعد از هشدارش اطمينان داد كه ايران در اين زمينه مشكلي ندارد ولي از دستگاههايي كه كار پيشگيري و كاهش تقاضا را بر عهده دارند خواست كه با فعاليت جدي مانع از ايجاد تقاضا و بازار در كشور شوند. زمان زيادي از اين هشدار گذشته است اما به نظر ميرسد كه نهادهاي مسئول چندان براي پيشگيري از گسترش مواد مخدر صنعتي موفق نبودهاند. تا آن جا كه حالا يك دختر دبيرستاني ميداند چطور بايد جعبه قرصهاي اعتيادآورش را در كفش خود جاسازي كند و يك زن در دبيرستانهاي دخترانه آنقدر مشتري دارد كه چهار نفر از آنها را به كام مرگ بفرستد. ادامه...
بعد از انتشار نتايج طرح كشوري خشونت عليه زنان حالم خيلي گرفته شد. به نظر ميرسيد نتايج طرح به معناي واقعي كلمه "نادقيق" است. همه انتظار داشتند كه با يك سري نتايج شسته رفته خوب مواجه شوند...
چند روز پيش سر كلاس "روشهاي تحليل جمعيت" استاد نازنينم، خانم درودي داشت در مورد اين طرح صحبت ميكرد. او ميگفت يكي از اشكالات سرشماريها اين است كه مردم اطلاعات خود را مخفي ميكنند و همين طرح خشونت عليه زنان را مثال زد. خانم درودي اعتقاد داشت در كشوري كه زنان از هيچ پشتوانه عرفي و قانوني براي دفاع از حقشان برخوردار نيستند با شرايط بد ميسازند و اتفاقا بيشتر فريادشان را قورت ميدهند كه مثلا از شوهرشان كتك نخورند. اين را مقايسه كنيد با كانادا كه زن و مرد حقوق برابر دارند و در صورتي كه مرد داد بزند، زن ميتواند از او شكايت كند و يا حتي اين اعتماد به نفس را دارد كه او هم داد بزند. اما در ايران زن مرتبا بايد توسري بخورد تا زندگيش از هم نپاشد. نتايج چنين تحقيقاتي در ايران زماني واقعي ميشوند كه ببينيم اگر زنها جرات كنند داد بزنند آنوقت چندتايشان كتك ميخورند؟ در شرايطي كه آنها حق عكس العمل ندارند و دارند تلاش ميكنند كه دعوا نشود نميشود مطمئن بود كه مرد واقعا دست بزن ندارد يا زن آنقدر كوتاه آمده كه بستر خشونت را از بين برده...
خانم درودي ميگفت براي درك اين مسئله يعني دروني كردن خشونت براي از بين بردن جلوههاي بيروني آن، به مردمشناساني نياز داريم كه با زندگي طولاني مدت در بين افراد يك جامعه زمينههاي خشونت در زندگي روزمره را تشخيص بدهند. با اين مثال اهميت مردمنگاري مخصوصا در جوامعي كه امكان سوال و جوابهاي پرسشنامهاي به دليل پيچيده بودن فرهنگ وجود ندارد برايم روشن شد..

معلم: خيلي خوب، خانمها آماده باشند.
ساناز: با مامانت.
آيدا: ديشب كي؟
ساناز: هفت و هشت بعدازظهر، آره همون موقعها بود.
معلم: امتحان شروع شد.
ساناز: توي جاده قديم. نزديك تجريش.
آيدا: بابا و مامانم؟ مامانم...مطمئني؟
فيلم شروع ميشود و تماشاگران در سالن تاريك سينما هيچوقت نميفهمند كه چرا در " ديشب بابا تو ديدم آيدا " مرد به همسرش خيانت ميكند. شايد كارگردان به عمد سوال تماشاگر را پاسخ نميدهد تا فيلم به واقع برشي از جامعه باشد. قصه خيانت گرچه به نظر ميرسد كه قصهاي تكراري و تلخ است و زنها آن را معمولا در "اصلا مردها بيوفا هستند" خلاصه ميكنند؛ اما خيانت مربوط به امروز و ديروز نيست...ادامه
خیانت کردن را اخلاق جامعه ایرانی نمی پسندد. مردم معمولا از خیانتکارها با اصطلاحات و اسم های بدی یاد می کنند اما در این طرز نگرش محکوم کننده تفاوت بزرگی هست. زن خیانتکار حتما باید مجازات شود. اگر همسرش او را طلاق ندهد مردم می گویند که حتما شوهرش بی غیرت بوده و یا اینکه چقدر بزرگواری کرده که هنوز او را نگه داشته است. مرد خیانتکار اما تنها سرزنش می شود٬ مردم ممکن است برای همسر او دل بسوزانند و بگویند" حیف فلانی..." اما اگر زن بخواهد طلاق بگیرد و یا به شوهرش آسیبی برساند همان مردم تلاش می کنند که به او بفهمانند که همه مردها "همین" هستند. این جملات در نگاه اول بسیار عامیانه به نظر می رسند اما چندان بی پشتوانه هم نیستند.به موجب قانون (ماده ی 630 قانون مجازات اسلامی) قتل زن خطا کار توسط شوهر مجازاتی در پی ندارد. این ماده ی قانونی تأکید دارد بر اینکه:"هر گاه مردی همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتی که زن مکره باشد فقط مرد را می تواند به قتل برساند. حکم ضرب و جرح در این مورد نیز مانند قتل است."
در حالی که قانون به مرد اجازه می دهد تا خشم خود را از مشاهده بی تعهدی همسرش تا حد قتل او جلو ببرد اما حتی این اجازه را به زن نمی دهد که در موقعیت مشابه به صورت همسرش سیلی بزند.ادامه...
ستونی که برای کنار یادداشت در نظر گرفته بودم را قرار بود خانم ارزنی بنویسد که حسابی بدقولی کرد. خودم راجع به شوهرهایی که می توانند بکشند نوشتم که حذف شد. نمی دانم مگر در قانون نیامده که مردها می توانند ازدواج مجدد کنند یا اینکه صیغه کنند یا اینکه اگر زنشان را در حال زنا دیدند بی درنگ او را بکشند؟ مثل اینکه مردهای سردبیر روزنامه از قانون خودشان هم خجالت می کشند! هدفم این بود که بگویم قانون به مردها برای خیانت کردن مشروعیت می بخشد اما زن ها را در صورت لغزش مستحق مرگ می داند.
داوود هم زحمت کشید و مفهوم خیانت در ادبیات را بررسی کرد. آقای صدرعاملی عزیز هم خیلی لطف کرد و دیالوگ لیست "دیشب باباتو دیدم آیدا" را در اختیارم گذاشت. هر چند من فیلمش را دوست نداشتم اما به ساختار متنم خیلی کمک کرد. خیلی دنبال فیلمنامه چهارشنبه سوری گشتم که از آن هم استفاده کنم اما نشد که نشد!
امروز بعد از شنیدن خبر نامه احمدي نژاد به عليآبادي براي آزادشدن رفتن زنان به استاديوم اول از همه به پرستو زنگ زدم. وقت نمیشد ولی دلم میخواست با يلدا، ساناز، فرناز،فهيمه، صبا، گيسو، آسيه، مريم ميرزا و نسرين هم صحبت كنم و با همه ديگراني كه جلوي استاديوم جمع شده بودند. نميدانم بايد تبريك گفت يا نه وقتي حتي مسعود دهنمكي هم ميگويد آقاي احمدينژاد با اين كار خواسته نشان بدهد كه نسبت به مسائل اجتماعي دگم نيست و كارش بيشتر كاركرد سياسي دارد تا اجتماعي. قوه قضائيه هم هفته پيش شروط ضمن عقد را براي زنان توصيه كرد. نميدانم اما فكر ميكنم كه خيلي مهم است كه اگر حتي همه اينها امتيازهاي سياسي باشد، حكومت خواستههاي جنبش زنان را در جاهايي كه فعال بوده و كار كردهاند جواب داده. همين نشان ميدهد كه چقدر توجه و فعاليت متمركز زنها روي يك موضوع اهميت دارد.
با وجود همه خستگي ناشي از كنفرانس خبري امروز احمدينژاد، تا ديروقت نشستم و ستونم را براي روزنامه ماينيچي كامل كردم. مامان بيچارهام را كه امشب مهمانم بود گذاشتم خانه خالهام و چسبيدهام به كامپيوتر.
ماينيچي قديميترين روزنامه ژاپن است و ۱۳۵ سال است كه كار ميكند. در نوبت صبح ۴ ميليون و در نوبت شب ۲ ميليون تيراژ دارد. اين دو نوبته بودن براي اين است كه با توجه به اختلاف ساعت در دنيا، روزنامه بتواند تمام دنيا را در طول روز پوشش دهد.
متن انگليسي را توي وبلاگ انگليسيام گذاشتهام، ولي واقعا نا ندارم كه به فارسي هم بنويسمش. براي مقاله ام از اينها استفاده كردم.
باهنر در جمع تجمعكنندگان معترض به بدحجابي
ورود زنان به استاديوم و پيروزی تيم ملی مبارک!
سردار طلايي: تذكر و برخورد پليس فقط با مانكنها
دستور رييس جمهوري به منظور اختصاص مكان ويژه در ورزشگاهها براي بانوان
هفته پيش هم وقتي مطلب كودكآزاريهاي جنجالي در دنيا را نوشتم، يك لحظه ترس برم داشت. توي خانه تنها بودم و حس كردم چقدر زندگي ترسناك است وقتي پدر و مادرت كه قرار است حاميات باشند، آزارگر از آب دربيايند. تيتر زدم: دستان پر خشم پدر، آغوش ناامن مادر.
شب يكي از دوستانم آمد و مطلب را ديد، گفت حيف اين مطلب نيست؟ تيتر زردي شده. نميدانم... شايد. ولي براي من معنا داشت. معناي يك ناامني توصيف ناپذير.
مرتبط: در ويكي پديا استفاده از نوجوانان براي عمليات استشهادي، كودكآزاري تعريف شده. يك نگاهي بيندازيد، جالب است.
دستان پر خشم پدر، آغوش ناامن مادر
"هر وقت او به خانه ما مى آمد من فرار مى كردم و گوشه پذيرايى پنهان مى شدم. او هميشه مرا با لگد كتك مى زد و يكبار به قدرى به سر من ضربه وارد كرد كه ديگر نمى توانستم سر پا بايستم و خوابيدم. وقتى از خواب بيدارشدم نمى توانستم چشمهايم را باز كنم. اطراف چشمهايم كبود شده بود و سرگيجه شديدى داشتم. نمى دانستم چرا او چشم ديدن مرا نداشت. فكر كردم حالا كه در رختخواب افتاده ام دست از سرم بر مى دارد اما او مرا سوار ماشين پيكان خودش كرد و به بيابانها برد. او مى خواست با چاقو مرا بكشد. بعد جملاتى را به من گفت و از من خواست تا آنها را تكرار كنم و او صداى مرا با موبايل خودش ضبط كرد و بعدها آنها را براى مادرم پخش مى كرد. او از من مى خواست تا از مهربانى هاى او نسبت به من و مادرم حرف بزنم. چند بار هم او مرا بلند كرد تا از پنجره بيرون بيندازد. من خيلى ترسيدم و گريه كردم. هميشه همسايه ها هم برايم گريه مى كردند اما كارى از دستشان بر نمى آمد. او حتى مادرم را هم كتك مى زد و چند بار قصد داشت مادرم را خفه كند. از ديدن او وحشت داشتم چون تعريف كرده بود تا به حال چندبار دوستانش را با چاقو زده است. او خودش به من گفته بود كه بچه پرورشگاهى است و هميشه دوست دارد يكى را بزند تا دلش خنك شود."
هفت سالگي براي تحمل اين همه آزار سن كمي است، اما او شايد از خوش شانسترين قرباني هاي كودك آزاري باشد كه توانسته به صورت زنده در دادگاه از خود دفاع كند.ادامه

"اليزا" دختر 6 سالهاي بود كه در اواسط دهه 90 به نماد كودكآزاري تبديل شد. اليزا توسط مادر معتادش در نيويورك آنقدر كتك خورد كه این مسئله منجر به مرگ او شد. اين قضيه در ابتدا فقط به صورت محلي منتشر شد اما وقتي معلوم شد كه سيستم رفاه كودك شهر نيويورك در حمايت از اليزا و نجات او از مرگ كوتاهي كرده است، تمام مطبوعات آمريكا به انتقاد از اين مسئله پرداختند. حتي بعضي او را سيندرلاي مدرن ناميدند. چون پدر اليزا تا پيش از مرگش بر اثر سرطان در سال 1994 با اليزا خيلي خوب بود. تنها پس از مرگ او بود كه اليزا درگير آزارهاي دائمي مادرش شد. جنجالي كه بر سر مرگ او به راه افتاد تا آنجا پيش رفت كه مجله تايم طرح روي جلد خود را به او اختصاص داد. در مراسم تدفين اليزا 300 نفر شركت كردند. مادر او به 15 سال زندان به جرم كشتن دخترش محكوم شد.
"نادين" هم دخترك 4 ساله ديگري بود كه توسط مادرش به قتل رسيد. مادرش آنقدر به او گرسنگي داده بود تا بميرد. او حتي ابايي نداشت كه بگويد از نادين متنفر بوده است. ماجراي نادين و اليزا با هم همزمان شد و خشم و نفرت عمومي را از بيتوجهي دولت به پدر و مادرهاي كودكآزار برانگيخت. خانواده نادين در سال 1989 به خاطر اينكه فرزندانشان با علايم اعتياد به كوكايين در بدو تولد، به دنيا آمده بودند توسط مقامات محلي شناسايي شده بودند. اما با ورود آنها به يك برنامه ترك اعتياد دولت ديگر توجهي به اين خانواده نكرد. علاوه بر اين همسايهها هم بارها آزار نادين را گزارش داده بودند اما بيتوجهي مسئولين سبب شد تا نادين در بدترين شرايط بميرد.ادامه

يكي از مهمترين راههايي كه ميتوان كودكان تحت آزار را نجات داد گزارشهايي از افراد شاهد كودكآزاري است. اين گزارشها معمولا از سوي همسايهها، اعضاي خانواده و يا خود كودك عنوان ميشوند.
در ايالات متحده آمريكا هركسي ميتواند به صورت ناشناس با گرفتن شماره تلفن نجات 911 يا با تماس با پليس محل كودك آزاري را گزارش دهد. اين گزارشها معمولا در هر ايالت مورد بررسي قرار ميگيرند. اكثر ايالتها يك خط تلفن نجات دارند كه توسط مشاوران آموزش ديده اداره ميشوند. پس از تماس آنها ممكن است پروندهاي براي مورد گزارششده باز كنند و يا بر حسب مورد اقدام خاصي انجام ندهند. معمولا اين كار زماني انجام ميشود كه مورد گزارششده چندان خطرناك و يا در حد تشكيل پرونده نباشد. در صورت تشكيل پرونده، يكي از بازرسان مركز تحقيقات را آغاز ميكند.ادامه