به اعتقاد او، دوستي در جامعه ايران چيز چندان مثبتي نيست و به كسي كه زياد دوست دارد صفت بد "رفيق باز" را نسبت ميدهند. خانوادهها نگران دوست ناباب هستند و ترجيح ميدهند بچههايشان با خانواده رفت و آمد كنند. چيزي كه همه مان از آن متنفريم! جالب اين بود كه دكتر فاضلي ميگفت در روابط دوستي، هديه جاي پيوند خوني را ميگيرد و دوستي را عينيت ميبخشد.
سعي كردم در صفحه اين هفته اعتماد ملي، كمي در مورد دوستي و اينكه در جامعه الان، چقدر به آن احتياج داريم، حرف بزنم. درباره خانههايي كه هر روز بيشتر ميشوند و در آنها به جاي خانواده، گروه دوستان زندگي ميكنند. زندگيهايي كه اتفاقا من خيلي هم دوستشان دارم!
صفحه این هفتهام در اعتماد ملي درباره وضعيت سالمندان بود. نوشتن از سالمندان خيلي سخت بود چون درك آنها براي كسي كه هنوز در اوايل دهه دوم زندگيش است مشكل است. اما داشتن يك مادربزرگ كه آلزايمر گرفته و يك مادربزرگ كه از كمردرد خانهنشين شده و ديدن وضعيت پدرم وادارم كرد تا چشمم را به روي آنها نبندم. علاوه بر اين نبود برنامهريزي براي كهنسالان وضعيت آنها را وحشتناك كرده است:30 درصد سالمندان كشور از مشكلات اقتصادي رنج ميبرند و 80 درصد بيكار و 50 درصد بدون همسر و مسكن هستند.
مباحث جمعيتي در ايران هميشه غلط به خورد مردم داده شده و نويسندگان خبرها چون معمولا درك درستي از مفاهيم جمعيتي مثل اميد به زندگي، هرم سني، ميزانهاي خام مرگ و مير و تولد و... ندارند، گزارشهايشان غيرواقعي و نادرست است. مثل همان هياهويي كه سر كم بودن پسرها درآوردند كه سر تا پايش يك اشتباه و بيسوادي محض بود. من سعي كردم كه علت حركت جمعيت ايران به سمت پيري را به زبان ساده توضيح بدهم. اميدوارم گزارش خوبي شده باشد. از همين جا از استادم، خانم دكتر درودي هم تشكر ميكنم. از بس كه سر ياددادن اين مفاهيم به ما حرص خورد!
اما ايران شانس بزرگي دارد تا از تجربه ديگران استفاده كند. وضعيت مشابهي در كشورهاي اروپايي بعد از جنگ جهاني دوم پيش آمد. يعني زاد و ولد بالا رفت و نسل پرحجمي به وجود آمد كه امكانات جامعه براي آنها كافي نبود. فرزانه سالمي گل! يك متن خيلي خوب در اين باره ترجمه كرد كه با اجازهاش ميگذارم اينجا.
پسرك گفت:" گاهي اوقات قاشق از دستم ميافتد."
پيرمرد گفت:" من هم همينطور."
پسرك آرام نجوا كرد:" من شلوارم را خيس ميكنم."
پيرمرد خنديد و گفت:" من هم همينطور."
پسرك گفت:" من خيلي گريه ميكنم."
پيرمرد سري تكان داد و گفت:" من هم همينطور."
" اما بدتر از همه اين است كه..." پسرك ادامه داد:" آدم بزرگها به من توجه نميكنند."
بعد پسرك گرماي دست چروكيدهاي را حس كرد.
"ميفهمم چه حسي داري... ميفهمم." (داستانكي از شل سيلور استاين)
اين فقط يك داستان كوچك نيست. اگر روزانه هزاران مقاله درباره كودكآزاري و وضعيت كودكان نوشته ميشود، پدربزرگها و مادربزرگهاي اين بچهها هم وضع بهتري ندارند.30 درصد سالمندان كشور از مشكلات اقتصادي رنج ميبرند و 80 درصد بيكار و 50 درصد بدون همسر و مسكن هستند. اين يك شماي كلي از وضعيت مردان و زناني است كه فرهنگ ايراني از آنها به عنوان منابع تجربه ياد ميكند. ضربالمثلهاي بسياري وجود دارند كه از منزلت و پختگي كهنسالان حكايت دارند اما حقيقت چيز ديگري است. وضعيت نامناسب امروز در صورت عدم برنامهريزي در آينده بدتر خواهد شد. آغاز داستان بسيار ساده بود. سياستهاي تشويقي دولت در دهه 60 باعث شد تا برنامههاي تنظيم خانواده از كار بيفتند و رشد جمعيت ايران ناگهان به 3.1 درصد برسد، به اين معني كه در فاصله 23 سال جمعيت ايران دو برابر ميشد. در ابتدا مشكل چندان حاد به نظر نرسيد اما وقتي اين جمعيت پر تعداد تازه به دنياآمده به سن هفت سالگي رسيد، ديگر مدارس جا نداشتند. بسياري از متولدين پايان دهه 50 و دهه 60 درس خواندن در مدارس چند شيفته شلوغ را خوب به خاطر ميآورند. اين جمعيت عظيم بزرگ شد و به سن دانشگاه رسيد. بحران كنكور و دانشگاه به وجود آمد. حالا كه سن كار و ازدواج "نسل سومي" هاست، بحران بيكاري و ازدواج گريبانگيرشان شده. 40 تا 50 سال ديگر اين نسل حجيم بازنشسته ميشود و آن موقع است كه شرايط ناكافي كنوني براي آنها به هيچ بدل ميشود مگر اينكه براي پيري آنها برخلاف كودكي و جوانيشان، برنامهريزي شود. هرچند كه برنامهريزيها بيشتر به جبران اشتباه گذشته معطوف شد: برنامههاي تنظيم خانواده از سر گرفته شدند و حتي روي بسته پفكها هم نوشته شد: فرزند كمتر، زندگي بهتر. بايد اميدوار بود كه نسل بعد از "شصتيها" زندگي بهتري را تجربه كنند. ادامه
بحث اين نسل پرجمعيت در سال 1960 ميلادي و با انتشار آمار و تحقيقات انجام شده در منظر توجه عموم قرار گرفت. آمار نشان مي داد كه مثلا در آمريكا تا پايان دهه 1940 ميلادي حدود سي و دو ميليون نوزاد متولد شده بودند در حاليكه در دهه پيش از آن، اين رقم بيست و چهار ميليون نوزاد بود.
اما نزديك شدن اين نسل به دوراني كه به طور سنتي به سالخوردگي و بازنشستگي منتهي مي شد، پيامدهايي جدي در عرصه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي داشت. اين نسل در مقايسه با نسلهاي فبل و بعد از خود موقعيت بسيار ويژه اي داشت؛ بيش از نسلهاي ديگر، قائم بر فردگرايي بود و نسبت به دوران كهولت و انتظارات اين دوران هم ديدگاههاي خاص خود را داشت.ادامه...