تبليغاتX
روزمره
روزمره
اينترنت خوب، اينترنت بد!

همايش زنان و اينترنت" همايش زنان و اينترنت در هزاره سوم" تمام شهر را پر كرده‌اند با بيلبوردهاي مربوط به اين همايش. حتما ما هم بايد كلاهمان را هفت آسمان بيندازيم بالا و بگوييم به!به! دستتان درد نكند.

امروز سر كلاس جامعه شناسي ارتباط جمعي، استادمان شهلا اعزازي درباره اين همايش گفت. من اعتراض كردم كه وقتي كلمه زن فيلتر است چه فرقي مي‌كند كه اين همايش باشد يا نباشد. بعد اعزازي گفت جدي فيلتر است؟ دلم مي‌خواست همان جا گريه كنم.

خيلي وقت‌ها حواسم نبوده و با علاقه كامل نشسته‌ام كه موضوعي را جستجو كنم و بعد ديده‌ام كه اين كلمه فيلتر است و دلم خواسته كه كيبورد را بكوبم توي مانيتور. اين توهين علني به زن است. اين كه بگويند زن يعني گناه، يعني هرزگي، زن يعني فقط پايين تنه. الان هم كه دارم اين را مي‌نويسم عصبي شده‌ام.

تازه پررو پررو همايش هم برگزار مي‌كنند و از نقش اينترنت در افزايش اقتدار زنان مي‌گويند. واقعا كه وقاحت هم اندازه‌اي دارد. كسي حوصله دارد يك آيكون طراحي كند و به همايش اعتراض كنيم در حاليكه "زن" فيلتر است؟

جالب اينجاست كه هيئت داوران همايش هم همه از دانشگاه امام حسين و مالك اشتر و سپاه هستند. حتما منظورشان از اينترنت آن اينترنت بدهايي نيست كه ما مي‌رويم و مي‌فهميم كه حقوقي داريم. حتما آن سايت‌هايي كه راجه به كمپين مي‌نويسند و ... غيراخلاقي است از نگاهشان.... اووف! خسته شدم. توي پوسترشان نوشته: آموزش از راه دور ارزش‌هاي اخلاقي!

2 نوشته شده در  85/07/29ساعت 23:21  توسط آزاده اکبری  | 

راه و رسم شکستن سکوت را به من آموخت
مهرانگيز و فريدون كاربعد مدت‌ها چيزي از گذشته آن‌چنان تكانم داده است كه قفل زبانم باز شده و هوس كرده‌ام برخلاف قولي كه به خودم داده بودم، امشب در اين وبلاگ از زندگي شخصيم بنويسم.

حتي حالا هم مي‌توانم آن روپوش خاكستري را كه از آن متنفر بودم بر تنم حس كنم. حتي دست‌هاي هما را به ياد مي‌آورم كه از كوله‌پشتي اش شماره‌اي از مجله زنان را بيرون كشيد. پشت نيمكت‌هاي دبيرستان فرزانگان هزار بار آن نشريه را دست به دست كرديم. نمي‌دانم چه مناسبتي بود كه مجله زنان به سراغ زنان معروف رفته بود و خواست بود چيزي بنويسند. اسطوره نوجواني‌ام، مهر انگيز كار، چنان نوشته بود كه بعد اين همه سال هنوز هم جملاتش توي مغزم حك بود:

به خاطر می آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می خواستند گوش هایم را سوراخ کنند. یکی از زن های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمۀ گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می ریختم اما در دل ذوق زده بودم. یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد. اهل خانه در شادمانی من شریک بودند و هر یک به شیوۀ خود این واقعه را، که پیش در آمد ورود به زنانگی بود، مبارکباد می گفت. آن روز مادرم در آتشدان اسپند دود می کرد و مادربزرگ برایم عروسک پنبه ای می دوخت. ظهر که فریدون، برادرم، پا به خانه گذاشت، اوضاع دگرگون شد. همین که چشم های گریان مرا دید و خونابه های را پیرامون نرمۀ گوش، سخت برآشفت. اهل خانه را نفرین کرد و هق هق گریه را سر داد. فریدون زار می زد و اخطار می کرد:
«دارید رسم بردگی را به خواهرم می آموزید. دارید خواهرم را کنیز حلقه به گوش بار می آورید. دارید ... »

شايد مهرانگيز كار حالا حتي مرا خوب هم به ياد نياورد. اما آنچه آنروز نوشته بود، من وهما را واداشت كه بخواهيم كشفش كنيم. رفتيم توي دفترش در خيابان قائم مقام. بهانه‌اي جور كرديم براي پروژه مدرسه و گفتيم كه مي‌خواهيم درباره "كودك آزاري" تحقيق كنيم. واژه‌اي كه آن‌روزها خيلي مد بود و شيرين عبادي داعيه‌دارش. يادم هست كه چطور دلم مثل سير و سركه مي‌جوشيد و او فقط نگاهم كرد و گفت: اسم دختر من هم آزاده است.

چه ساده شور نوجواني ما را قبول كرد. بعد از كار هر روزه مي‌رفتيم توي دفترش. زهره ارزني هم حتي خداحافظي مي‌كرد و مي‌رفت و بعد من و هما لاي بوي حشره‌كشي كه او به وسواس به همه گوشه‌هاي دفتر مي‌زد، مجذوب حرفش مي‌شديم. من عاشق آن فرشته چشم بسته عدالت روي ميز كارش بودم و هي به خودم مي‌گفتم كه مي‌خواهم وكيل شوم. مي‌خواهم مثل او شوم تا از زنان دفاع كنم.

گرچه هيچ وقت وكيل نشدم اما او با نفس كشيدنش يادم داد كه من اول از همه بايد از بودن خودم دفاع كنم. براي سرپا ايستادنم، مبارزه زياد كردم و هميشه اين حرف فريدون كار توي گوشم است:

«هر آنچه را انسان بالغ و رشید به اختیار انتخاب کند، علامت آزادگی است و هر آنچه را به جبر و از روی ترس بپذیرد، علامت بردگی است. در نظام بردگی انسان ها را از بچگی برده بار می آورند تا علیه بردگی قیام نکنند. نباید برده داران را آسوده گذاشت تا بچه ها را شستشوی مغزی کنند. نباید ... »

2 نوشته شده در  85/07/16ساعت 23:32  توسط آزاده اکبری  | 

روزنامه نگاری برای کدام روزنامه؟
دوره‌ فراگير آموزش روزنامه‌نگاري در همشهري قرار است كه برگزار شود. ندا خبرش را داده و ابراز اميدواري كرده كه دوره‌هاي تخصصي ضمن خدمت به پيشرفت روزنامه‌نگاري كمك كند. من هم اول با خواندن اين خبر خوشحال شدم اما بعد دلم بدجوري گرفت. به آقاي نمكدوست پيشنهاد مي‌كنم يك دوره مفيدتر با اين سرفصل‌ها برگزار كند: "۱۰۱ راه براي زندگي سالم پس از توقيف ناگهاني"،" ۵۰۴ تيتر موفق براي روزنامه‌هاي حزبي"،  چگونه آنطور كه مرتضوي مي‌خواهد فكر كنيم؟"، "روزنامه‌نگار ده دقيقه‌اي"، "۶۷۰ راه عالي براي رقابت احمقانه با همكاران عوضي"، " آيين نگارش و تعويض كلمات بد به خوب"، "چگونه يك مقاله درباره روسپي‌گري بنويسيم اما از كاندوم و ايدز حرف نزنيم؟"، "روش‌های تشخيص كسي كه در روزنامه حرف آخر را مي‌زند"، " ۴۰۹ تاكتيك بندبازي در روزنامه‌هاي دولتي"، و در پايان دوره هم مي‌شود از آدم‌هايي كه به هيچ زباني (حتي زبان مادريشان) مسلط نيستند و فقط مقالات ملو! نوشته‌اند كه حتي به كوروش كبير هم برنمي‌خورد لوح تقدير داد.

چرت و پرت‌ها را ببخشيد. اما توروخدا به من بگوييد اين همه توانمندي براي كار كردن توي كدام روزنامه است؟

* از اين غيبت طولاني عذر مي‌خواهم. موجه است!

2 نوشته شده در  85/07/03ساعت 0:7  توسط آزاده اکبری  |