بعد مدتها چيزي از گذشته آنچنان تكانم داده است كه قفل زبانم باز شده و هوس كردهام برخلاف قولي كه به خودم داده بودم، امشب در اين وبلاگ از زندگي شخصيم بنويسم.
حتي حالا هم ميتوانم آن روپوش خاكستري را كه از آن متنفر بودم بر تنم حس كنم. حتي دستهاي هما را به ياد ميآورم كه از كولهپشتي اش شمارهاي از مجله زنان را بيرون كشيد. پشت نيمكتهاي دبيرستان فرزانگان هزار بار آن نشريه را دست به دست كرديم. نميدانم چه مناسبتي بود كه مجله زنان به سراغ زنان معروف رفته بود و خواست بود چيزي بنويسند. اسطوره نوجوانيام، مهر انگيز كار، چنان نوشته بود كه بعد اين همه سال هنوز هم جملاتش توي مغزم حك بود:
به خاطر می آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می خواستند گوش هایم را سوراخ کنند. یکی از زن های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمۀ گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می ریختم اما در دل ذوق زده بودم. یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد. اهل خانه در شادمانی من شریک بودند و هر یک به شیوۀ خود این واقعه را، که پیش در آمد ورود به زنانگی بود، مبارکباد می گفت. آن روز مادرم در آتشدان اسپند دود می کرد و مادربزرگ برایم عروسک پنبه ای می دوخت. ظهر که فریدون، برادرم، پا به خانه گذاشت، اوضاع دگرگون شد. همین که چشم های گریان مرا دید و خونابه های را پیرامون نرمۀ گوش، سخت برآشفت. اهل خانه را نفرین کرد و هق هق گریه را سر داد. فریدون زار می زد و اخطار می کرد:
«دارید رسم بردگی را به خواهرم می آموزید. دارید خواهرم را کنیز حلقه به گوش بار می آورید. دارید ... »
شايد مهرانگيز كار حالا حتي مرا خوب هم به ياد نياورد. اما آنچه آنروز نوشته بود، من وهما را واداشت كه بخواهيم كشفش كنيم. رفتيم توي دفترش در خيابان قائم مقام. بهانهاي جور كرديم براي پروژه مدرسه و گفتيم كه ميخواهيم درباره "كودك آزاري" تحقيق كنيم. واژهاي كه آنروزها خيلي مد بود و شيرين عبادي داعيهدارش. يادم هست كه چطور دلم مثل سير و سركه ميجوشيد و او فقط نگاهم كرد و گفت: اسم دختر من هم آزاده است.
چه ساده شور نوجواني ما را قبول كرد. بعد از كار هر روزه ميرفتيم توي دفترش. زهره ارزني هم حتي خداحافظي ميكرد و ميرفت و بعد من و هما لاي بوي حشرهكشي كه او به وسواس به همه گوشههاي دفتر ميزد، مجذوب حرفش ميشديم. من عاشق آن فرشته چشم بسته عدالت روي ميز كارش بودم و هي به خودم ميگفتم كه ميخواهم وكيل شوم. ميخواهم مثل او شوم تا از زنان دفاع كنم.
گرچه هيچ وقت وكيل نشدم اما او با نفس كشيدنش يادم داد كه من اول از همه بايد از بودن خودم دفاع كنم. براي سرپا ايستادنم، مبارزه زياد كردم و هميشه اين حرف فريدون كار توي گوشم است:
«هر آنچه را انسان بالغ و رشید به اختیار انتخاب کند، علامت آزادگی است و هر آنچه را به جبر و از روی ترس بپذیرد، علامت بردگی است. در نظام بردگی انسان ها را از بچگی برده بار می آورند تا علیه بردگی قیام نکنند. نباید برده داران را آسوده گذاشت تا بچه ها را شستشوی مغزی کنند. نباید ... »